
حرفی برای گفتن نمی ماند...وقتی گوشی برای شنیدن نباشد
برای چون تو گلی شاخه یاس کافی نیست
قنوت و سجده و حمد و سپاس کافی نیست
به عشق آمدنت کوچه ها پریشانند
برای دیدن تو التماس کافی نیست؟!؟


خیلی حال و هوای آپ کردن نداشتم...این عکس (که چند روز پیش توی جاده انداختمش) پیش کش تمام کسانی که دوستم دارندو دوستشان دارم!

نمایشگاه کاریکاتور وگرافیک-مربوط به فراخوان ای کاش
در وبلاگ هنرمند گرامی آقای سلطان نژاد
برای بازدید از نمایشگاه اینترنتی کلیک کنید!




به نقل از سایتهای خبری؛
هادی حیدری ـکارتونیست و مدیر هنری روزنامهی اعتماد ملیـ شامگاه روز پنجشنبه 30 مهرماه، در جریان برگزاری مراسم دعای کمیل در منزل یکی از روزنامهنگاران بازداشتشده، به اتفاق جمعی دیگر از شرکتکنندگان در این مراسم دستگیر شد.

|
در زیر، متن مصاحبه ی روزنامه ی اعتماد ملی را با رضا امیر خانی - در آستانه ی انتخابات اخیر - می خوانید:
| |
|
دولت فعلي عميقا غيرفرهنگي است، يعني تا 40 همسايه اطراف دولتمردان نيز نمي توان شخصيتي فرهنگي يافت. بنا بر همين، مثل ادوار پيشين و دولت دوم خرداد، حتي نمي توان با اين دولت مخالفتي فرهنگي داشت و اين عدم ورود به فرهنگ البته از معدود بخت ياري ها در روزگار ماست. در چنين شرايطي و با گمانه زني هايي كه راجع به نامزدهاي منصب وزارت ارشاد ديده ايم، به گمان من، ادامه وزارت جناب صفارهرندي، با توجه به تجربيات چهارساله و همچنين سلامت نفس وي، به نفع فرهنگ مملكت است. البته اگر وي مايل به ادامه همكاري با دولت نباشد، در ميان شخصيت هاي معتمد دولت، جناب مجتبي رحماندوست انسب و اليق افراد است. به هر صورت، هر كه پست وزارت دولت دهم را در اختيار بگيرد، اگر بخواهد چيزي از فرهنگ باقي بماند، مجبور به تغييرات وسيع در سطح معاونان و مديران است؛ خاصه در معاونت فرهنگي كه نياز به يك گردگيري عمومي از بالاتا پايين دارد، ديگر حوصله بحر فرهنگ سر رفته است، از دست اين چهار تا و نصفي كه به صورت دوري، هم مميز كتب داستاني هستند و هم داور داستان هستند و هم برگزيده جشنواره هاي داستاني هستند و هم سياستگذار داستان هستند و هم ناشر، هم مخاطب و هم منتقد جلسات داستاني كتب خود هستند و هم كارشناس خريد كتب داستاني خود براي كتابخانه هاي عمومي هستند و هم... |
چقدر مزخرف است حس تایپ کردن با نوک انگشت هایی که تا نیم ساعت پیش از استرس آنها را توی دهانت چپانده بودی وهی میجویدیشان!خیلی سخت است عادت کنی که به حروم زاده های توی خیابان عادت نکنی!چرا همیشه همه ی عصی ها پایشان را روی زمین صاف نمیگذارند...آنهم درست وقتی که به یک زمین صاف نیاز داری؟اصلا چرا باید به عصی اعتماد کرد وقتی "آسفالت خیابان" دنیای موریانه هاست؟وقتی صدای ضبط ماشین را کم میکنی یادت میافتد باید دلت بگیرد از تنهایی.امروز دختر همسایه مان باز از سرویس لعنتی مدرسه اش جا ماند.کاش به جای مدرسه شهر بازی های رنگارنگ میساختند.آنوقت هیچ بچه ای از سرویس جا نمی ماند.تازه من هم میتوانستم توی المپیاد چرخ و فلک سواری مدال بیاورم تاشاید پدرم گاهی مرا توی بغل داغش سفت بگیرد و من نفسم بند بیاید و هی ذوق کنم.


خداحافظ ، آخرین حرف مرد خانه ام بود.
شکم کودکم قارو قور میکرد.
جیب هایم خالی بود...!

این عکس پیشکش تمامی عزیزانی که قبل از انقلاب با تیغ ، ریش میزدنو بعد از انقلاب با ریش ، تیغ میزنن...!

قسمتی از سخنرانی دکتر محمود احمدی نژاد(ع)در سازمان ملل(لطفا در حین خواندن این سخنان گهربار عکسهای زیر رو هم تماشا بفرمایید)
از دو جريان متقابل كه يكي بر اساس ترجيح منافع مادي خود بر ديگران ، با توسعه نابرابري و ستم ، فقر و محروميت ، تحقير انسانها ، تجاوز و اشغالگري و فريب كاري ، به دنبال تسلط بر جهان و تحميل اراده خود بر ملتهاست و در نتيجه نااميدي و آينده اي تاريك را در برابر بشريت ترسيم مي نمايد و ديگري كه با ايمان به خداي يگانه و در پيروي از تعليمات انبياء الهي، با احترام به كرامت انسانها و با عشق به نوع بشر ، در صدد برپايي جهاني سرشار از امنيت ، آزادي ، رفاه و صلح پايدار مبتني بر عدالت و معنويت براي همگان است. جرياني كه به تك تك انسانها و ملت ها و فرهنگ هاي ارزشمند بومي ، ملي و انساني احترام مي گذارد ، خواستار نفي تبعيض از جهان و برابري همه در برابر قانون مبتني بر عدالت، در استفاده از امكانات، فرصتهاي علم آموزي ، كمال انساني و پيشرفت است و آينده اي اميد بخش را ترسيم مي كند. از ضرورت تغيير بنيادين در نوع نگاه به جهان و انسان و لزوم برپايي نظامات عادلانه و انساني جديد براي ساختن فردايي روشن سخن گفتم!




عشق را با قطره چکان توی چشمانت میچکانم...شاید مرا ببینی!
جوانی ام را مثل آب دماغت بالا کشیدی و حالا من ماندمو یک پیشانی خط خطی...تنها یک پیشانی خط خطی!
این روز ها آنقدر از نفرت سیاه چشمان سیاهت ، پرم ، که گاهی هوس میکنم ذره ذره آنرا توی کاسه ی توالت خالی کنم.

وقتی که نگات آرزوی ام باشد
دیوار و حصار پیش روی ام باشد
در محضر عشق گرچه دستم خالیست
بگذار که اشک آبروی ام باشد...!

آماده ام...
بکش صندلی را ،
تا خالی شود زیر پایم.
بی تو ،
ـ زندگی ام ـ
پر از این خالی هاست!
وقتی ،
دنبال دیگری باشد ،
چشم هایش ،
ـ میسوزی! ـ
گیرم که خنجری ندریده باشد پهلویت را...


